السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

176

تفسير الميزان ( فارسي )

يوسف هم همان قصد را كرد ، و اگر برهان پروردگار خود را نديده بود هر آينه آن گناه را مرتكب شده بود . آن گاه يوسف را به كارهايى توصيف كرده‌اند كه از مقام نبوت بسيار بعيد و ساحت مقدس صديق ، از آن پاك و منزه است . و آن توصيف اين است : يوسف تصميم گرفت كه با او زنا كند ، نزديك هم رفت بند زير جامه ها هم باز شد ، و آنجايى كه يك مرد در هنگام عمل زناشويى مىنشيند نشست ، در آن موقع برهان پروردگارش دستگيرش شده شهوتش را باطل و از هلاكتش برهانيد . آن گاه در توصيف برهان و اينكه چه بوده حرفهاى مختلفى زده‌اند . مثلا غزالى ، در تفسيرى كه براى اين سوره نوشته مىگويد : در معناى اين آيه ، يعنى برهان اختلاف كرده‌اند ، كه مقصود از آن چيست ؟ بعضى گفته‌اند : مرغى روى شانه اش نشست و در گوشش گفت : دست نگهدار كه اگر اين كار را بكنى از درجه انبياء ساقط خواهى شد . بعضى ديگر گفته‌اند : يعقوب را ديد كه در كنارى ايستاده انگشت به دندان مىگزد ، و مىگويد : اى يوسف نمىبينى مرا ؟ حسن بصرى گفته « برهان » اين بود كه ديد همسر عزيز نخست چادرى بر روى چيزى افكند ، پرسيد چه مىكنى ؟ گفت : روى بتم را مىپوشم كه مرا به چنين حالتى نبيند ، يوسف گفت تو از يك سنگ و جماد بىچشم و گوش حيا مىكنى و من از خدايى كه مرا مىبيند و از پنهان و آشكارم خبر دارد حيا نكنم ؟ ! ارباب اللسان گفته : از ضمير و سر خود صدايى شنيد كه : اى يوسف ! اسم تو در ديوان انبياء نوشته شده ، و تو مىخواهى كار سفيهان را بكنى . بعضى ديگر گفته‌اند : كف دستى ديد كه از ديوار خارج شد و بر آن نوشته بود : « وَلا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّه كانَ فاحِشَةً وَساءَ سَبِيلًا - نزديك زنا نرويد كه فاحشه و راه بدى است » . عده اى گفته‌اند : سقف خانه باز شد ، و صورت زيبايى ديد كه مىگفت : اى رسول عصمت ، نكن زيرا تو معصومى . طايفه اى ديگر گفته‌اند : سر خود را پايين انداخت ديد بر زمين نوشته شده : « مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِه - هر كه كار بدى كند به همان كيفر داده مىشود » بعضى ديگر گفته‌اند : فرشته اى نزدش آمد و بال خود را به پشت او كشيد ، شهوتش از نوك انگشتان پايش ريخت ( و رغبتش تمام شد ) . بعضى ديگر گفته‌اند : خود عزيز را در حياط ديد كه صدا مىزند : آيا من اينجا نيستم . بعضى ديگر گفته‌اند : بين او و طرفش حجابى افتاد كه يكديگر را نمىديدند . بعضى گفته‌اند : دخترى از دختران بهشت را ديد و از جمال و حسن او متحير گشته ، پرسيد : از كيستى ؟ گفت : از كسى هستم كه در دنيا زنا نكرده باشد . و بعضى گفته‌اند : مرغى از كنارش عبور كرد و بر او بانگ زد كه اى يوسف ! عجله مكن